گل يخ
بهت زده بودم که ناگهان بوي عطر آشناي گلي منو به سمت پنجرهي نيمه باز اتاقم کشيد. واي!! گل يخ!
فروغ حاجيحيدر
637 كلمه
يادمه يه روز تعطيل پاييزي بود. هوا سرد شده بود. حسابي بيحوصله بودم. براي اينکه وقتم بگذره رفتم توي اتاقم و وسيلههامرو جمع و جور کردم ولي تمام مدت فکرم جاي ديگه بود. راستش دقيقاً نميدونم کجا! همين قدر ميدونم که يه جايي توي چراهاي در هم و بر هم خودم بودم. جايي که حتي خودم نمي دونستم دنبال سوالم يا جواب؟!
هر کجا که بودم ميدونم شبيه آدمي بودم که با دستها و سر و صورت آويزون کنار ساحل و به دريا زل زده باشه!
از پنجره به بيرون زل زدم با خودم گفتم: «اين کوههاي يخ زدهي بيرون هم که انگار دارن زار ميزنن! بد نيست، قدمي بزنم و هوايي عوض کنم.»
در حالي که شالمرو روي سرم ميانداختم توي فکر انتخاب يه خيابون طولاني و پر درخت بودم.
زدم بيرون. تازه شروع کرده بودم به قدم زدن که بارون گرفت. هرکسي تو فکر خودش بود و تنها به دو سه متريه خودش توجه داشت.
با خودم گفتم: «چقدر همه چيز دلگيره؟« هواي ابري، خيابونهاي خيس و برگهايي که جلوي پاهام ميريختن. فكر كردم خوبه که حداقل بارون تند نيست که بارون شديد شد!!!
کلافه شده بودم. هنوز به انتهاي خيابون نرسيده بودم که تصميم گرفتم برگردم به همون اتاق گرم و نرم خودم شايد يه سرگرمي براي خودم دست و پا كنم مثلاً يه فيلم خوب ببينم.
راه رفتنم رو تندتر کردم تا شايد کمتر خيس بشم. بهم ريختگي حالم بيشتر شده بود. از زمين و زمان خسته بودم. دوست داشتم داد بزنم.
يه لحظه از گوشهي چشم شکوفههاي سفيد و زيباي يه درخت بهار نارنج رو ديدم!
از تعجب ايستادم و برگشتم، نگاه کردم. توي اين سرما، شکوفههاي بهار نارنج؟!!!
يكي از اونارو از شاخه چيدم. آخه انگار بهم لبخند ميزد.
توي اون بارون انگار که به هيچ چيز جز زيبايي و عطرش فکر نميکردم. به خودم گفتم: «واقعاً طبيعت بهترين معلم زندگيه! يه درخت ميتونه برخلاف طيبعتش توي اين سرما به گل بشينه!»
انگار بهم مدال داده باشن شكوفهرو آروم تو دستم نگه داشتم .اين دفعه فقط به خاطر اينکه اونو زودتر به مادرم نشون بدم سريعتر قدم برمي داشتم.
تا به خونه رسيدم با عجله مادرمرو صدا زدم. با هيجان گفتم: «مامان نگاش کن!!!»
مادرم که از هيجان من تعجب کرده بود گفت: «چي شده؟؟؟»
شکوفههارو تو دستم ديد. اونارو بو كرد و لبخند زد. گفت: «چقدر خوشبو هستن!!» کمي مکث کرد و اضافه كرد: «ولي حيف!!!»
نميدونم صورتم چه شکلي شده بود که مادرم خنديد و گفت: «آخه مامان جان، شکوفههاي بهار نارنج توي اين سرما از بين ميرن! ميوه نميشن. اون درخت هم توي بهار ديگه شکوفه نميده!!! چهار فصل براي خودش حکمتي داره. هر گل و گياهي هم بايد به وقتش به گل بشينه.»
مثل كسي که يه آدم غرق شده توي دريارو تو دستش گرفته باشه، شکوفههارو به اتاقم بردم. بهت زده بودم که ناگهان بوي عطر آشناي گلي منو به سمت پنجرهي نيمه باز اتاقم کشيد. واي!! گل يخ
[1]! گلهاي يخ باغچه به گل نشسته بودن. اونا به خاطر سرماي شديدِ ديشب باز شده بودن!!!
با خودم فكر كردم نميدوم واقعاً توي طبيعت کِي بهاره کِي زمستون. نميدونم بهار و زمستون ما کِي شروع ميشه کِي تمام!
ولي ميدونم بودن و نبودنِ هر چيزي و هرکسي لازم و ضروريه. گاهي بهتر آدم به گل نشينه كه فرصتهاي بهتر رو از دست نده. گاهي تنها بايد به گذشت زمان نگاه كنيم، تا در زمان مناسب، ميوه صبرمونرو بچينيم.
زمستون راهي براي آمدن بهاره و بهار راهي براي آمدن زمستون. دوست عزيز، تنها کاري که ميشه کرد، اينه که در فرصت مناسب تصميم مناسب بگيريم حتي اگر روزي فهميديم که درست تصميم نگرفتيم تنها يک زمستونرو طي کرديم و بهارهاي ديگر در دستان ماست.
1- اين گل تنها در زمستان گل ميده و غنچههاي اين گل فقط در سرماي شديد باز ميشن.